تبليغاتX
کوتاه اما خواندنی
کوتاه اما خواندنی

جمله های کوتاه که مسیر زندگی تان را عوض می کند


عظمت آن ...

بهترین چیز رسیدن به نگاهی است که از حادثه عشق تر است »

مدتی است سوالی در ذهنم ریشه دوانده ، موضوعی به نام «عظمت دوست داشتن»

کاش می دانستم دایره عشق بر دل محیط است یا محاط . گاهی اوقات از وسعت عشق می ترسم و گاهی اوقات از تقدس واژه و حتی بی اجازه فکر کردن هم آزارم می دهد .

پروانه ای که تاب سوختن ندارد حق ندارد نزدیک شمع گردد چرا که ممکن است با آزمودنهای خود اصل شعله را مبتذل کند ، در هر بار سنجش صورتی ناصواب و بی رنگ را بنمایاند و حرمت شمع کم کم از میان برود .

متاسفم که گاهی اوقات آب زلال چشمه نیز از دود و دم اتومبیلهای دوردست خود نیز غمگین می شود اما باید بپذیریم که در سینه سنگی و سیمانی زنده بودن حال (صورتی که خود زاده ایم !) برای لمس سادگی و معصومیت و صمیمیت گل راه هست .

... و تلاش کنیم برای فرو بردن لحظه باکره یک لبخند و برای پیک قرب کارت دعوت بفرستیم که هر گاه به یک نسیم ساکت عشق چشم باز می کنم احساس صمیمیت و انس می کنم و گاه ارضا می شوم از تفکر ناب و تفریق ، حسی شبیه پرواز ، بی وزنی ...

همینجاست که خوفناک می نمایاند گستره عشق .

ودر نهایت به خود «او» می اندیشم که به راستی مرز عشق کجاست ؟ آیا معیاری وجود دارد که بگوییم : از این به بعد خارج از محدوده عشق هستی ؟!

نمی دانم

نمی دانم

کاش «او» راهنمایی ام کند .

                 

یکشنبه سی و یکم خرداد 1388 توسط امید |

يا فاطمه زهرا

سه شنبه پنجم خرداد 1388 توسط امید |

سفرنامه ساري

من يك دوستي دارم به اسم هادي كه تو قائم شهر زندگي مي كنه و تو ساري درس مي خونه (دانشجو) . بعد از يك ماه آشنايي تصميم گرفتم براي ديدنش به شمال برم . اصرار او ، كنجكاوي خودم و اينكه بعد از عيد مي خواستم يك تنوعي داشته باشم و مسافرتي داشته باشم و البته شوق و اشتياق ديدار دوست عزيز و بهتراز جانم هادي جان !! همه و همه باعث شد مرخصي بگيرم و روز يك شنبه 27 ارديبهشت عازم شمال بشم .

صبح ساعت 4:30 بيدار شدم و بعد از نماز راه افتادم . از ترمينال شرق راهي ساري شدم . خيلي وقت بود از جاده هراز به شمال نرفته بودم . باران نم نم مي باريد و به همراه لطافت صبح بهاري طراوت و زيبايي خاصي ايجاد كرده بود . جاده پيچ در پيچ ،‌تونلها ، كوههاي بلند و طبيعت بهاري چشمهاي هر بيننده را خيره مي كرد . خدا را بارها شكر كردم كه اين همه زيبايي به ما داده و بارها و بارها به عظمت و قدرتش اعتراف كردم . بعدها به هادي گفتم كه اگه من جاي او بودم هر روز از اين كوهها بالا مي رفتم !

قسمتي از جاده را مه گرفته بود . غير از چند متري جاده هيچ چيز ديگري در اطراف يا جلوتر ديده نمي شد . انگار زندگي در اطراف جاده مرده بود و فقط قلب اتومبيلها و جاده تندوتند مي تپيد .

ساعت 11 در ميدان امام ساري پياده شدم . باران رهگذرها را زير درختها و جاهاي مسقف جمع كرده بود . براي چند لحظه از آمدنم پشيمان شدم !! به خاطر باران كاملا غافلگير شده بودم . اما چاره اي نبود . از طرفي يه حس دروني مرا به جلو مي خواند . به هر حال پرسان پرسان تا جلو دانشگاه رفتم . دانشگاه بيرون از شهر بود و كمي از شهر فاصله داشت. بعد از كمي انتظار بالاخره موفق شدم او را ببينم . با دوستش تا جلو در آمده بود . مثل اينكه دوستش هم منتظر ديدار من بود !! باران همچنان مي باريد . راستش اون لحظه اصلا به قيافه اش دقت نكردم . فكر

سوار تاكسي شديم و به داخل شهر برگشتيم و در يكي از خيابانها شروع به قدم زدن كرديم . حالا باران قطع شده بود و هوا خوشمزه بود !! ما هم كه تشنه هوا خوري بوديم !

احساس كردم مي ترسد از اينكه با من باشد و قدم بزند . حتي از پيشنهاد پارك وحشت زده شد . شايد به خاطر حرف دوستش بوده كه گفته بود : اگه به جاهاي ناجور ببره ... !! شايد من بدتر از او بودم اما سعي مي كردم به خودم مسلط باشم و با حرفها و رفتارم به او هم قوت قلب بدم. كم كم احساس ترس از بين رفت و صميميت جاشو پر كرد . يك خيابان را تا انتها رفتيم و دوباره با تاكسي برگشتيم . هدف مسير يا خيابان خاصي نبود ،‌هدف بودن با هم بود .

ظهر شده بود . پيشنهاد ناهار دادم اما گفت رژيم داره و نمي تونه بخوره . هرچقدر اطرافو گشتم رستوران يا حتي يك ساندويچي پيدا نكردم . به ناچار در يك شيريني فروشي شيرموز سفارش داديم و مشغول صحبت شديم . اينجا بود كه فرصت كرده و به قيافه اش دقت كردم . با تصوراتم فرق داشت اما تو دل برو و جذاب بود . چشمهاي نافذ و لهجه شيرين شمالي اش جذاب ترش مي كرد . قسمتي از حرفامون يادآوري حرفها و sms هاي قبل بود و تكرار شيريني اون لحظه ها .

شعرها ، شوخي ها ، جدي ها ، همه و همه حتي حرفهاي به ظاهر تلخ اون لحظه شيرين مي نمودند .

مي دونستم كتاب دوست داره ، از نمايشگاه كتاب تهران چندتا كتاب سوغاتي برده بودم . و يك هديه كوچولو كه با سليقه خودم براش گرفته بودم . فكر مي كنم خوشش اومده بود . ظاهرا كه اينطور نشان مي داد . عمدا هديه گرون قيمت نخريدم گفتم شايد فكر بد بكنه و ناراحت بشه . سعي مي كردم برخورد شاد و صميمي داشته باشم تا از بودن با من راضي باشه و به هردومون خوش بگذره . لحظات زيبايي بود از خيلي چيزا گفتيم و شنيديم.

بودن با هادي همه چيز را از يادم برده بود . مي دانستم بستني دوست داره اما اونم يادم رفت !! بعدها به خودم تشر زدم كه چرا بيچاره رو گشنه و تشنه گذاشته بودم !

فكر مي كنم ساعت 5 بعدازظهر بود كه از شيريني فروشي بيرون آمديم و گشتي حوالي ميدان ساعت زديم . چند تا سوغاتي خريدم . مي خواستم با سليقه هادي باشه . به ميدان امام برگشتيم . اون بايد به قائم شهر مي رفت و من تهران . خداحافظي كرديم و مطمئن شدم سوار تاكسي شده . بعدها بهم گفت كه تو اون لحظه دلش گرفته . از چي ... ؟ نمي دونم ... هيچ وقت هم ازش نپرسيدم . وقتي سوار ماشين شدم تازه يادم افتاد كه ناهار نخوردم و گرسنه ام ! تو راه طاقت نياوردم و به راننده گفتم يك پرديس نگه داره تا من غذا بخورم . شب به قدري خسته بودم كه بي اختيار خوابم برد . راضي از يك روز به يادماندني و زيبا . روز 27 ارديبهشت ماه . روز من و هادي

سه شنبه پنجم خرداد 1388 توسط امید |

«او» در آخرين كلامش گفت :

«توکل به خدا تا قسمت چی باشه ؟»

چقدر رنگارنگ نوشته اند از این واژه ها : قسمت ، تقدیر ،

چقدر سرنوشت کلمه آشنا و همه جا گیری است . همه می شناسندش حتی برگهای ریزو درشت پاییز نیز

اما عشق را فقط عده خاصی می فهمند ، بقیه اگر هم بشناسندش ، درکش نمی کنند . آنان که درک می کنند حتما عاشق بوده اند . نمی شود عشق را چشیده باشی و عاشق نباشی !

این عقیده من است . در این زمانه عاشق دوگونه است : یا انسان پاک و وارسته و البته خيلي خاص که همان عاشق حقیقی است و یا پست و دون که همین مثلا عشقشان نقطه آغاز هوس بازی شان است .

به نظر من آدم معمولی ، آدم متوسط ، عاشق نمی شود .

هرگز ...

باید سعی کنم عشق را درک کنم و از دسته اول باشم.

آه ... خدایا مرا ببخش

عشق پاکتر از این حرفهاست که آنرا با هوس بازی مقایسه کنیم . اصلا معنی ندارد مقایسه خورشید و فانوسک سیاه روی ناچیز. اصل مقایسه اشتباه است چه برسد به نتیجه مقایسه .

خدایا مرا ببخش

گل رز

دوشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1388 توسط امید |

تصمیم دارم از این عشق استفاده کنم ، نه سوء استفاده . البته اگر عشق بنامیمش.

«او» خیلی سعی می کند خود را «احساساتی» نشان دهد . یک بار می گفت : من ..تر خیلی احساساتی هستم !

اما من رک می گویم که نیست !! حتی درآخرین کلامش هم به من ثابت کرد که منطقی ترین ..تری است که من می شناسم و تمام وجودش عقل و قانون است !

حتما به یاد می آورد وقتی گفتم : حرفی که می زنی ابتدا یک سر به عقل می زند بعد گفته می شود و «او» از «مدل» من پرسید؟؟ ... مدلهای 63 و 61 !!!!!! چقدر خنديديم ...

تک تک آن لحظه ها را به یاد می آورم ،«او» آنروز چقدر صاف و ساده بود همانگونه که از ابتدا بود و من نگرانش بودم و «او» خوب می دانست .

مي دانم صبر و بردباري كه «او» دارد خيلي كمكش مي كند ،

دل نبستن به ««دلبر»» هاي !!! اين زمانه كار آساني نيست .

«او» به حباب دل نمي بندد ‌همين خصلت هاي «او» مرا شيفته كرده است ، بايد سعي كنم همانند «او» باشم و هيچگاه به نرمه نسيم نوروزي ناپايدار دل نبندم

آتش بازي

شنبه بیست و نهم فروردین 1388 توسط امید |

نگاه او

«او» کارش نگاه است . نگاه دیگران را نگاه می کند و گاه اصلاح

و دیگران فقط نگاهش می کنند . اما من «او» را می بینم زلالِ زلال . گاهی اوقات آنطرف خواسته هایش را هم می بینم . به قول دانشمندان با چشن غیر مسلح ! شاید فقط من می بینم اما واضح واضح دیده می شود .

گاهی آنطرف سکوتش را ، گاهی آنطرف نبودنش را . گاهی هم نمی بینم حتی با عینک ! خوب معلوم است عیب از چشمهای من است . کاش می شد چنین مواقعی «او» نیز چشمان مرا نگاه کند حتی شده با دستگاه ...

( هر قدر پافشاری کردم برای دانستن نام دستگاهی که «او» با آن کار می کند چیزی نگفت ، نمی دانم چرا؟!)

کاش می شد همیشه نگاهش را نگاه کنم و نگاه دارم .

بعضی وقت ها که حرف می زند ، هیچ نمی فهمم . اما ... سکوتش معلم من است . من همیشه سکوتش را می شنوم. حتی گوشخراش ترین و پرسروصداترین سکوتش را . با سکوتش در گوشم زمزمه می کند ، درس می دهد ، امتحان می گیرد ، نمره می دهد ، قبول می کند ، تجدید می کند .

و چه خوب است این «گاهی» ها . همان قطار و مدارنگی ها .

باید سعی کنم حواسم جمع باشد و معلمم را با نمره هایم راضی کنم.

 گل

چهارشنبه نوزدهم فروردین 1388 توسط امید |

مداد رنگی

دوستی می گفت زندگی قطاری است که از یک مبدا تا یک مقصد بدون هیچ ایستگاهی ناگزیر پیش می رود .

اما من می گویم زندگی قطاری است که از سرزمینهای مدادرنگی می گذرد ، گاهی زرد است ، گاهی قرمز ، گاهی آبی ، سیاه و ... در نهایت سفید !

و چه ساده اند انسانهایی که به یک رنگ دل می بندند و به سرزمین بعدی امید ندارند . دلم به حالشان می سوزد .

گاهی خسته بودن هم احساس خوبی است ، حواس آدم را جمع می کند !! اینکه بعضي اوقات به هیچ چیز فکر نکنیم برای زندگی لازم است . همان رنگ وسط مدادرنگی : آبی ! ترش مزه !!

گاهي سرشار از انرژي هستي ، پربودن ، تحرك : نارنجي !

گاه چشمانت بسته است و جز «سياهي» هيچ نمي بيني !

گاه شادابي و سرزندگي «سبز» وارد زندگي ات مي شود !

و گاه احساس وجودت را پر مي كند ؛ كاملا «دلزده» اي : قرمز !

و در نهايت «سفيدي» كه آرامش و لذت زندگي به تو مي دهد.

بزرگم که متنفر بود از روزمرگی زندگی می گفت :

«مگذار که عشق به عادت دوست داشتن تبدیل شود . مگذار که حتی آب دادن گلهای باغچه به آب دادن گلهای باغچه تبدیل شود»

همو خجالت می کشید به چشمانی که عاشق درمانده آن بود عاشقانه نگاه کند و من خجالت می کشم درماندگی ام را به چشمان «او» بنمایانم .

راستش وجدان درد دارم !

که «او» در جستجوي لحظه هاي سبز قطار زندگي باشد و من حتي سبز را هم نشناسم !!

تصميم دارم همه رنگهاي زندگي ام را احساس كنم ...

 

سه شنبه یازدهم فروردین 1388 توسط امید |

شبنم عشق

از شبنم عشق خاک آدم گل شد

صد فتنه و شور در جهان حاصل شد

سرنشتر عشق بر رگ روح زدند

یک قطره چکید و نامش دل شد

و چه واژه سنگینی است : دل . و چه عظیم است واژه عشق و چه زیبا و پرشکوه است دلی که عاشق شده .

عشق خواهش است و انتظار ،

برای من بیداری و تولد ، نو شدن عقل و دل هر دو باهم. گرچه نیروی عشق بسیار برتر از عقل است .

عشق گنگ است و آسان ! پرشکوه و ساده ! صمیمی و ناآشنا ! دلچسب و خوفناک ! دوست داشتنی و البته بی انتها .

شیرینی دل دادن به خواب معصومانه کودکی می ماند که در آغوش مادر آرام خفته است . بی خبر از دنیای اطرافش و دغدغه های دنیا .

چقدر شیرین

چقدر مطمئن

«او»  احساسی به من داد که گاهی فکر کردن به خود این احساس نیز لذت بخش است.

حضور«او» احساس من است و احساسم شوق حضور«او» . گرچه فاصله در نگاه اول بسیار است اما دور بودن فراموش بودن نیست دلها که نزدیک باشند کیلومتر و میلیمتر بی رنگ اند !

تصور شمیم عشق حتی در پس کوچه های شهر عقلم هم راه نداشت ، اما ...

اکنون من هستم و عشق «او» .

عشق

 

دوشنبه بیست و ششم اسفند 1387 توسط امید |

به عنوان مقدمه شروع دوباره

سلام

بعد از ماهها دوباره می خواهم بنویسم .در این مدت که نبودم اتفاقات زیادی رخ داده .تجربه هایی داشتم که بعضی هاشان یک بار در تمام طول عمر یک شخص اتفاق می افتند. استعفا از کار ، خدمت سربازی و ... در نهایت عشق !

حال می نویسم ، خواه کسی بخواند خواه نخواند . بداند یا نداند .

اگر «او» نخواند گله ای نیست . «او» خود نیروی نوشتن است . چشمه جوشان ذهن ، پس «او» خود منت است و اگر بخواند باز هم منت است و چه زیباست بودن و نبودنش که در هر حال منت است و لطف از «او» به من کوچک و ناچیز .

حرفهای دلم را برای «او» می نویسم و از «او» برای دل خودم.

استادم دکتر شریعتی است و بزرگم مرحوم نادر ابراهیمی ، جبران خلیل جبران ، کوئیلو و ... و «او» همان بهانه ام برای نوشتن .

از غایت عشق می خواهم یاری ام کند ، تا عشق «او» را تباه نکنم . از «او» به او برسم . او که این موهبت را به من و «او» داد ، او که عشق را درصورت «او» بر من نمایاند و او که من و «او» را آفرید تا او را بپرستیم .

از او می خواهم نگاهم کند و دست به آسمانش می گیرم و سجده گاه سحرگاهم را با آواز قنوت سنگین می کنم .

از شما دوست مهربانم تشکر می کنم که زحمت می کشی و سر می زنی .

           

دوشنبه دوازدهم اسفند 1387 توسط امید |

خواب تو

مرا باش كه در قصر بلور دنبال تو مي گشتم

مگر تو « لاي اين شب بوها » نيستي ، يا « پاي آن كاج بلند »

آه ... ببخش مرا كه ندیدمت !

خواندم ولی نديدم ، كه :

دیدنت به چشم نیست با دل است

و همه حتی « نابینایان مادرزاد » !! مي توانند ببینند تو را

... و من به قاب نحیف آینه دل بسته بودم .

آري ، هیچ ندیدم و همه را ديدم ...

و شبی تاريكتر از تاريك كه جام صبح را پر كرده بود

همان شب خواب دیدم تو را و ... بیدار شدم

«الحمدلله رب العالمين»

مهربانم : ياري ام كن آینه حضورت را تا ابد با چشمانم پاك و زلال نگه دارم .

        

چهارشنبه ششم شهریور 1387 توسط امید |

مادر

سه شنبه چهارم تیر 1387 توسط امید |

زنان

دانشمندان ثابت کرده اند که ضریب کنجکاوی زنان 3/1 برابر مردان و ضریب خیال پردازی زنان 7/1 برابر مردان است .

مردان قانون وضع می کنند ، زنان اخلاق به وجود می آورند

مردان آفریننده کارهای مهم اند و زنان به وجود آورنده مردان مهم

 

 ********************************************

از مواردی که فقط زنان می فهمند :

1- چرا داشتن 5 جفت کفش سیاه رنگ و تقریبا هم شکل چیز خوبی است

2- تفاوت بین رنگهای شیری ، استخوانی و یخچالی

3- گریه کردن می تواند سرگرم کننده و چیز خوبی باشد

4- لباس چاق !

5- دوست داشتن

6- چرا یک لباس مهمانی را بیش از یک بار نمی توان پوشید

7- تشخیص طلای واقعی از بدل

8- چرا مکالمه تلفنی بین دو خانم هیچگاه کمتراز 10 دقیقه طول نمی کشد

9- اقلام مورد استفاده برای حمام کردن یا آرایش کردن

10- نتیجه سریالهای هزاروپونصد و بیست ودو قسمتی

11- و شناختن سایر زنان

 

 

جمعه سی و یکم خرداد 1387 توسط امید |

پشتکار

فرهنگ ملل درباره پشتکار و اراده:

کره زمین از آن شخص دارای پشتکار است (مثل آلمانی)

کسی که با زحمت کار می کند با خوشحالی خواهد خورد (مثل چینی)

پای دونده همیشه چیزی به دست خواهد آورد ولو اینکه خار باشد (مثل کانادایی)

پای خود را دوست خود گردان (مثل اسکاتلندی)

اگر به هنگام جذر نتوانستی ماهی بگیری ، به هنگام مد امتحان کن (مثل امریکایی)

 اگر یک فلج مادرزاد در مسابقه دو ماراتن برنده نشود ، عیب از پاهای او نیست اشکال در خود اوست (انیشتین)

 اگر کوهی رویارویم قرار گیرد در نمی مانم چنان میکوشم تا از آن بالا روم یا راهی در درونش بیابم یا از زیر آن تونلی می زنم یا تنها می ایستم و با یاری خداوند به معدنی از طلا تبدیلش می کنم تا اراده ای هست راهی نیز هست (چارلز پویسانت)

ماه

موفقیت کلید خوشبختی نیست ، خوشبختی کلید موفقیت است . اگر عاشق کاری که انجام می دهید باشید موفق خواهید شد .

Success is not the key to happiness , happiness is the key to Success . if you love what you are doing you will be successful . (A. Schweitzer)

تسلیم شدن بد ترین شکست نیست ، تلاش نکردن بد ترین شکست است .

 Defeat is not the worst of failures. Not to have tried is the true failure. (G. E. Woodbery)

فرمول خوشبختی ، غرق شدن در چیزهای بی مقدار است.

 The formula for complete happiness is to be very busy with the unimportant things. (Newton)

کوتاه اما خواندنی

پنجشنبه نهم خرداد 1387 توسط امید |

کوتاه اما ...

 سعی کنيد آن چيزی را که دوست داريد بدست آوريد، وگرنه بايد آن چيزی را  که بدست مياوريد دوست بداريد.

 
 آنچه
که زيباست عزيز نيست آنچه که عزيز است زيباست سعي کن زيبايي در  نگاه تو باشد نه در چيزي که به آن مي نگري

 
 زندگي مثل پيانو است ، دكمه هاي سياه براي غم ها و دكمه هاي سفيد براي
شادي ها . اما زماني ميتوان آهنگ زيبايي نواخت كه دكمه هاي سفيد و سياه ا با هم فشار دهي

 
 هميشه با به دست آوردن اون کسي که دوستش داريم نميتوانيم صاحبش شويم،
گاهي لازمه ازش بگذريم تا بتونيم صاحبش بشيم

 

 لازمه ی خوشبختی جذب کردن چيزهای تازه نيست، بلکه حذف کردن افکار کهنه است، افکاری که به هيچ دردی نمی خورند.

 
 تمام محبتت را به پاي دوستت بريز اما نه تمام اعتمادت را. امام علي(ع)

 
 عاشق
عاشقي باش و دوست داشتن را دوست بدار، از تنفر متنفر باش، به مهرباني مهر بورز با آشتي آشتي کن و از جدايي جدا باش ... زرتشت

*********************

یکشنبه یکم اردیبهشت 1387 توسط امید |

نوروز

سین‌های باستانی (متداول(

·        سبزه - نماد نوزایی (تولد دوباره(

·        سیب - نماد زیبایی و تندرستی

·        سمنو - نماد فراوانی(برکت(

·        سیر - نماد پزشکی(درمان یا طب(

·        سنجد - نماد عشق

·        سکه - نماد دارایی

·        سرکه - نماد شکیبایی و عمر

·        سماغ - نماد(رنگِ) طلوع خورشید

·        سنبل

دیگر سین‌ها

سوسن • سبزی • سنگک • سپند • سیاهدانه

دیگر اقلام

       کتاب - به نشانه تمدن و خردورزی: حافظ و شاهنامه که مسلمانان معمولاً قرآن را انتخاب می کنند

       آينه

       ماهی سرخ

       یک جفت نوروزی (شمعدان اصیل ایرانی)

       تخم مرغ رنگی

       کاسه‌ای از آب که پرتقالی در آن غوطه‌ور است (به نشانهٔ زمین در فضا)

       یک شیرینی ایرانی (مانند باقلوا، شیرینی آردنخودچی و ...)

همچنین:

گلاب • آجیل • شکلات • گل نرگس • دیوان حافظ یا شاهنامه  ...

نوروز

 

چهارشنبه بیست و نهم اسفند 1386 توسط امید |

کاش ...

کاش «دل خوش سیری» بود و چشمهامان به طراوت شسته

کاش لبخندها از سر بادبادک ها هم  بالاتر می رفت و همه  آبی بود

کاش چشمهامان ، هیچ کم از آینه ی شوق نداشت ...

و همه باران را نه برای چترهاشان ، که برای اشک هاشان دوست می داشتند

کاش «صبح ها وقتی خورشید در می آید متولد بشویم »

کاش همه زندگی کنیم ...

                   

سه شنبه بیست و یکم اسفند 1386 توسط امید |

کوتاه اما خواندنی دو ساله شد

اولین پست ام دقیقا نیمه اسفند 1384 همزمان با تولد وبلاگ بود و داستان زیبایی با یک نتیجه اخلاقی زیباتر نوشتم و «تانی» اولین کامنت رو نوشت اما بعدها وبلاگ خودش فیلتر شد !! ( می تونین آرشیو رو هم یه نگاهی بکنین کافیه در قسمت «نوشته های پیشین» روی «اسفند 84» کلیک کنین )

از هر موضوع جالبی که خوشم می اومد ، استفاده می کردم . گاهی وقتا مطلب از خودم بود و گاهی وقتا از کتابها و مجله ها و وبلاگهایی که می خوندم . در طول این دوسال دوستای گلی پیدا کردم و گاهی وقتا به شوق اونا نوشتم و برای خیلی هاشون لحظه شماری می کردم تا آپ کنن . همین دوستایی که لینکشان کردم .

به هر حال یادآوری هر پست خودش یه دنیا خاطره است . اینو دوستایی که رو مطالب شون وقت میذارن بیشتر می فهمن . به نظر من ، خاطره ها وقتی موندگار میشن شیرینتر می شن .

همه تونو دوست دارم دوستای من .  

تولد

چهارشنبه پانزدهم اسفند 1386 توسط امید |

zendegi

سه شنبه چهاردهم اسفند 1386 توسط امید |

یک عاشقانه آرام ...

می دانم درست و حسابی و منظم آپ نمی کنم برای همین از همه دوستان عزیز و شفیق عذرخواهی می کنم . امیدوارم منبعد که وقت بیشتری برای نوشتن و وب و اینترنت دارم (بعد کنکور) بتوانم حداقل دوستان را راضی نگه دارم .

دو سه روزی است کتابی ازنادر ابراهیمی به نام « یک عاشقانه آرام » را مطالعه می کنم که خیلی خیلی خوشم آمده . کتابی که به چاپ دهم رسیده و موضوع اصلی اش عشق می باشد .(در اطلاعات فیپا نوشته : نثر فارسی – قرن 14- عشق) خواندنش را به همه اهالی دل ! توصیه می کنم . قسمتی از کتاب :

ما همانگونه که به داشتن امید محکومیم ، به تصرف خوشبختی نیز .

برای ما راهی جز حفظ اعتقاد به خوشبختی و تلاش خیره سرانه به قصد رسیدن به این منزل باقی نمانده است . باید از باید ببریم که محتمل است سعادت چیزی دور از دسترس باشد ، چرا که تنها اعتقاد به اینکه سعادت دور از دسترس ماست ، سعادت را دور از دسترس ما نگه می دارد .

هیچ چیز چون اراده به پرواز ، پریدن را آسان نمی کند .

هیچ چیز همچون باور ساده دلانه و صمیمانه سعادت ، سعادت را به محله ما ، به کوچه ما ، و به خانه ما نمی آورد .

سعادت شاید چیزی نباشد الا همین اعتقاد مومنانه به سعادت و ...

... و نه باید بیرون عشق ساعتی به دیوار زندگی کوبید تا عقربه هایش از دست رفتنِ چیزی را به ما آگهی کنند . خراب را آباد کنیم نه پرشکوه ترین ، سرسبزترین و بارآورترین آبادی روح را خراب ... فرصت از زمان سرچشمه می گیرد  و در عشق لازمان جاری است – ومعجزه در این است که هر جریانی به زمانی محتاج است الا عشق ، ... خستگی حق نیست که ما را به انکار حق بکشاند .

عشق مطلقا چیزی اشرافی نیست تا بتوانی آن را به دلیل آنکه از رفاه برمی آید ، محکوم کنی . عشق فقط رشد روح می خواهد .

پنجشنبه نهم اسفند 1386 توسط امید |

کوتاه اما خواندنی

سه شنبه سی ام بهمن 1386 توسط امید |

چشمهایش ...

برای دوست نابینایم

گریه می کردی و اشک گونه هایت را نوازش می کرد . مگر نه ... نوازش اش را حس کردی؟ می دانی ... به نظر من شیرین ترین و لذت بخش ترین نوازش ها ، نوازش قطره های اشک موقعی که گونه هایت را آرام نوازش می دهند می باشد .

نمی دانم چشمانت دنیا را دوست ندارد و یا دنیا چشمانت را ؟ من دلم گرفت وقتی گفتی چشمانت را خدا گرفته ...

چشمانت را از آن او کن تا همه جا را ببینی ، خیلی دور نیست ، نگاه کن ... حتما او را می بینی ... حتما

                       

جمعه نوزدهم بهمن 1386 توسط امید |

و سلطان عشق ...

 

سلطان عشق

یکشنبه بیست و سوم دی 1386 توسط امید |

قشنگ ترین تضادها

 

فراموش کن آنچه را که نمی توانی به دست آوری و به دست آور آنچه را که نمی توانی فراموش کنی

از خدا برگشتگان را کار چندان سخت نیست ، سخت کار ما بود کز ما خدا برگشته است

لحظاتی را طی کردم تا به خوشبختی برسم ، اما وقتی رسیدم دیدم خوشبختی همان لحظات بود

به خدا نگویید مشکلاتم بزرگ است ، به مشکلات بگویید خدایم بزرگ است

با عشق زمان فراموش می شود و با زمان هم عشق فراموش می شود

مهم نیست که قشنگ باشی ، قشنگ اینه که مهم باشی

خوشبختی داشتن «دوست داشتنی ها» نیست ، دوست داشتن «داشتنی ها» است

سعی نکن تو دنیا کسی باشی ، سعی کن دنیای کسی باشی

اينا جمله هايي هستن كه به صورت SMS دريافت كردم

*********************************

جمعه بیست و یکم دی 1386 توسط امید |

عشق و زندگی و باز هم عشق و ...

عشق ، عشق می آفریند . عشق ، زندگی می بخشد . زندگی ، رنج به همراه دارد . رنج دلشوره می آفریند . دلشوره ، جرأت می بخشد . جرأت اعتماد می آورد . اعتماد ، امید می آفریند . امید ، زندگی می بخشد . زندگی ، عشق به همراه دارد . عشق ، عشق می آفریند ...

مارکوس بیکل

 

**********************************************

گلچینی از ضرب المثل های جهان :

حقیقت و گل سرخ هر دو خار دارند (اسپانیایی)

دختر که پدر تربیت کند مرد از آب در می آید و پسری را که مادر تربیت کند زن صفت می شود  (آذربایجانی)

فکر کردن صحبت با خودمان است (برزیلی)

با قرض اگه داماد شدی با خنده خداحافظی کن (آلمانی)

تا زمانی که شیر تازه گیر می آید چرا گاو بگیریم (آلمانی)

درستکاری بهترین سیاست است (انگلیسی)

حسود به طرف دیگران تیر می اندازد ولی خود را زخمی می سازد (سوئدی)

هزار بار گوش بده و بیش از یک بار سخن مگو (چینی)

بالاترین زرنگی ها پنهان کردن زرنگی است  (فرانسوی)

پنجشنبه ششم دی 1386 توسط امید |

با تو

 می دونی با تو جانمازم پر میشه از ستاره ها

می دونی بی تو سرد سرده پیله پروانه ها

می دونی با تو می شکنه بغض قناری های عاشق

می دونی بی تو آسمون رنگ نداره ،

آخه بچه که بودم فکر می کردم آبیه رنگ تنت ، چون دل آسمون بود وطنت

می دونی بی تو سپیده صبح خجالت می کشه تن تازه شو رو سر آسمون پهن بکنه

می دونی بی تو خورشیدم آبستن زخم و رنج و درده

می دونی بی تو زخمیه ، احساس عالم تا ابد

می دونی با تو شیرینه ، لبخند اجباری دخترکای بی گناه

می دونی با تو قلب ابرا ، یکدست آبیه ، آبی تر از رنگ خودت

می دونی با تو عاشقن ، شبنمای صبح موقع مرگ

می دونی با تو فرشته ها تو قصه معنا می گیرن

آخه کی دیده تا حالا پری دریایی رو تو ظرف پر از آب کثیف

می دونی با تو قلبا هم ، تو هوای همدیگه غنچه میشن

می دونی با تو شبا هم واسه نور معرفت صف میکشن

می دونی با تو جوون میشه ، قلب من موقع رقص

می دونی بی تو سنگیه روح چکاوک تو قفس

می دونی با تو میبینم ، رنگ سبز بودنت تو هرکجا

ازت می خام همیشه برام بمونی و نگام کنی .

سه شنبه ششم آذر 1386 توسط امید |



حرفهای بزرگ ولی کوچک !


عظمت آن ...
سفرنامه ساري
نگاه او
مداد رنگی
شبنم عشق
به عنوان مقدمه شروع دوباره
خواب تو

خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
شهریور 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
مرداد 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
بهمن 1385
دی 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
فروردین 1385
اسفند 1384

موفقیت (آرش)
پیشنهادات یک کتاب جیبی (امیر)
جمـــله ها و نکته (مــهدی)
دل نوشته هـــــا (فـــهیمه)
سیمـــرغ عــــشق (سیمرغ)
از هر دری ســخنی (فاطمه)
راز شــــــــاد زیستن (فرهاد)
یا حــــــــــــــــــــــــق(المیرا)
نیــــــــــروانا (مــــــــــــهتاب)
ماهی ســــــــــــیاه کوچولــو
گــــــذری بیش نیست (عابر)
فریاد سکــــــــوت (راوی دل)
طریق خـــــــــــــــدا (سمانه)
روشن تر از خاموشی (روشن)
نیمه گـــــــــمشده ام (منیره)
غروب ممنــــــــــــــوع! (بابک)
کـــــــــــــسی مثل هیچ کس
عشق گناه قشنگی است (عاطفه)
دریچه ای به سوی فکر تو (مینو)
ما هـمان جمع پراکنده (سرنا)
آســـــــمان بی ستاره (روژان)

RSS 2.0

آمار بازديدکنندگان

تعداد بازديدها:

RSS