X
تبلیغات
کوتاه اما خواندنی
کوتاه اما خواندنی

جمله های کوتاه که مسیر زندگی تان را عوض می کند

 

 


 

«او» خوب می داند که من جز «او» ندارم. غریبانه است نداشتن کسی که در هر حال حس اش می کنی و گاهی دردآور. خاطره ها آنقدر کوچک اند که ذره ای آ شیرین می نماید.

دلم تنگ است بد جور

«او» ی مهربانم نگاهم کن

نوشته شده در یکشنبه دوم مرداد 1390ساعت توسط امید|


دلم برای «او» تنگ شده


تنگی دلهای ما یعنی ... عشق !!!

نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم تیر 1390ساعت توسط امید|


زندگي وزن نگاهي است که در خاطر ما مي ماند ، نوروز جشن نکوداشت آن نگاه است. چه دلها که بهاری اند در سخت ترین قرن بهمن و چه زیباست دل بهاری. نه زمستانی  که بلرزاند و نه تابستانی که بسوزاند که بهاری است ، می رویاند. نوروز نگاهبان عشقهای گرمی است که با تردی بهمن نمی شکنند و می مانند.

سر به آستانش می ساییم و یکدل و بی ریا التماسش می کنیم :

ای خدای دگرگون کننده دلها و دیده ها

ای تدبیر کننده  شب و روز

ای دگرگون کننده حالی به حال دیگر

حال مارا به بهترین حال دگرگون ساز

نوشته شده در شنبه بیست و نهم اسفند 1388ساعت توسط امید|


«عشق عادت به دوست داشتن و سخت دوست داشتن دیگری نیست ، پیوسته نوکردن خواستنی است که خود پیوسته خواهان نو شدن است و دیگرگون شدن »

«زندگی بال و پری دارد با وسعت مرگ ، پرشی دارد اندازه عشق ، زندگی چیزی نیست که لب طاقچه عادت از یاد من و تو برود »

عشق تازگی و طراوت شاخه خشک شده گلی است که لای کتابهای قدیمی پیدا می کنی ، حتما دیده ای ... هنوز هم همان طراوت را دارد حتی گاهی بیشتر از زمان تازه بودنش.

«او»ی من !

« حس» تو هميشه تازه است حتي اگر چندين سال لابلاي ورقه هاي دنياي (به قول خودت) وانفسا سكوت كرده باشد.

اما من ...

تا آخر عمر مديونتم چون «حسي» به من دادي كه شيريني آن مدتها ذهنم را نوازش مي دهد . نمی دانم تا کی شاید تا وقتی که «شیرینی» دیگری بچشم.

فقط

از تو و احساست ممنونم .

نوشته شده در سه شنبه دهم آذر 1388ساعت توسط امید|


 

«او از آن روي رضـا خوانده شد كه در آسمان خوشايند و در زمين مورد خشنودي پيامبران خدا و امامان پس از او بود و همگان، خواه مخالفان و خواه همراهان به او خشنود بودند»

مگر نه اين است كه ما ايرانيان هرچه داريم از بركت وجود توست.

مگر نه اين است كه حال غريب را جز غريب نمي فهمد كه ما همه غريبيم . ما سالهاست دلهامان را به پنجره چوبي كرمت گره زده ايم . و تو چه سخاوتمندانه گره مي گشايي.

ما مگر آغوشي گرمتر از بارگاهت مي شناسيم كه به آن پناه ببريم ؟ و تو چه صابر، زكي، ولي، فاضل، وفي، صديق، رضي و رضـــايي كه همه را مي پذيري.تو غریب با همه کس آشنا يي ،تو رفیق زائر بی دست و پايي.

يا معين الضعفاء يار غريبان چه چشمها كه بينايت شدند و چه دلها كه راضي گشتند از رضــا.

دل ما را نيز مانند گنبد طلايي ات طلايي كن.

اي سلطان دلها به صحن دل ما ايرانيان در قطعه اي از بهشت خوش آمدي.

            

از همه دوستان مشهدي التماس دعا دارم.

نوشته شده در پنجشنبه هفتم آبان 1388ساعت توسط امید|


« احتیاط باید کرد ، همه چیز کهنه می شود و اگر کوتاهی کنیم عشق نیز . بهانه ها جای حس عاشقانه را خوب می گیرند . »

باید اعتراف کنم که از بی اعتباری خود می ترسم ! چطور ؟ می ترسم دل بستن نیز مانند رفتار روزانه ام شود . بی آنکه متوجه راه می روم ، غذا می خورم ، نگاه می کنم .

می ترسم ندانسته دل ببندم به دنیا ، دوستی ها ، قدرتها ، آدمها و حتی این نوشتن ها !

عادت نوشتن را اصلا دوست ندارم بدم می آید از نویسنده ای که هر روز «باید» ستون مربوط به خود را در روزنامه پر کند . گاهی اوقات سکوت چند ساله هم برای فرار از عادت سخن گفتن لازم است . تازه شدن عشق نیز برای «زندگی» عشق .

تازه شدن در همه چیز لازم است ؛ رفتار ، صحبت ، زندگی حتی دوستی و محبت . با دوستان خود دوباره دوست شدن حس همان آشنایی ابتدا را دارد .

بايد خيلي مواظب باشم ؛ خيلي ...

از «او» و او ياري مي جويم

از «او» مي خواهم عشقش را صادقانه بر من ببخشد

و به درگاه او مي نالم كه :

قدرتي ده تا عشق من هيچ گاه كهنه نگردد و گذشت زمان عشقم را به «او» و خودت فرسوده نكند .

كه بزرگم چه زيبا مي گويد :

يادمان باشد اگر روزي خاطرمان تنها ماند ، طلب عشق ز هر بي سروپايي نكنيم !

نوشته شده در یکشنبه سوم آبان 1388ساعت توسط امید|


این پست رو ابتدا تو اردیبهشت ۸۵ نوشتم (آرشیو اردیبهشت ۸۵) اما یه بار دیگه می آرم تا همه دوستان جدید و قدیم استفاده ببرند

دوست داشتن از عشق برتر است ...

 

 عشق یک جوشش کور است و پیوندی از سر نابینایی ، اما دوست داشتن پیوندی خود آگاه و از روی بصیرت روشن و زلال .

عشق بیشتر از غریزه آب می خورد و هر چه از غریزه سر زند بی ارزش است و دوست داشتن از روح طلوع می کند و تا هر جا که یک روح ارتفاع دارد ، دوست داشتن نیز همگام با آن اوج می یابد .

عشق با شناسنامه بی ارتباط نیست و گذر فصل ها و عبور سال ها بر آن اثر می گذارد ، اما دوست داشتن در ورای سن و زمان و مزاج زندگی می کند و بر آشیانه بلندش روز و روزگار را دستی نیست ...

عشق ، در هر رنگی و سطحی ، با زیبایی محسوس ، در نهان یا آشکار رابطه دارد . چنان که شوپنهاور می گوید : «شما بیست سال بر سن معشوق تان بافزایید، آنگاه تاثیر مستقیم آن را بر روی احساس تان مطالعه کنید »!

اما دوست داشتن چنان در روح غرق است و گیج و جذب زیبایی های روح که زیبایی های محسوس را به گونه ای دیگر می بیند .

عشق طوفانی و متلاطم و بوقلمون صفت است ، اما دوست داشتن آرام و استوار و پروقار و سرشار از نجابت .

عشق با دوری و نزدیکی در نوسان است . اگر دوری به طول انجامد ضعیف می شود ، اگر تماس دوام یابد به ابتذال می کشد و تنها با بیم و امید و تزلزل و اضطراب و «دیدار و پرهیز» ، زنده و نیرومند می ماند . اما دوست داشتن با این حالات نا آشناست دنیایش دنیای دیگری است .

عشق جوششی یک جانبه است ، به معشوق نمی اندیشد که کیست ؟ یک «خود جوشی ذاتی است» ، از این رو همیشه اشتباه می کند و در انتخاب به سختی می لغزد و یا همواره یکجانبه می ماند و گاه ، میان دو بیگانه نا همانند ، عشق جرقه می زند ، و چون در تاریکی است و یکدیگر را نمی بینند ، پس از انفجار این صاعقه است که در پرتو روشنایی آن ، چهره یکدیگر را می توانند دید و در اینجاست که گاه پس از جرقه زدن عشق ، عاشق و معشوق که در چهره هم می نگرند احساس می کنند که همدیگر را نمی شناسند و بیگانگی و ناآشنایی پس از عشق که درد کوچکی نیست فراوان است .

اما دوست داشتن در روشنایی ریشه می بندد و در زیر نور سبز می شود و رشد می کند و از این روست که همواره پس از آشنایی پدید می آید ، و در حقیقت در آغاز ، دو روح خطوط آشنایی را در سیما و نگاه یکدیگر می خوانند ، و پس از «آشنا شدن» است که «خودمانی» می شوند . دو روح ، نه دو نفر ، که ممکن است دو نفر با هم در عین رودربایستی ها احساس خودمانی بودن کنند .

عشق ، جنون است و جنون چیزی جز خرابی و پریشانیِ «فهمیدن» و «اندیشیدن» نیست . اما دوست داشتن در اوج معراجش ، از سر حد عقل فراتر می رود و فهمیدن و اندیشیدن را نیز از زمین می کند و با خود به قله بلند اشراق می برد .

عشق زیبایی های دلخواه را در معشوق می آفریند و دوست داشتن زیبایی های دلخواه را در «دوست» می بیند و می یابد .

عشق یک فریب بزرگ و قوی است و دوست داشتن یک صداقت راستین و صمیمی ، بی انتها و مطلق .

عشق بینایی را می گیرد و دوست داشتن می دهد .

عشق همواره با شک آلوده است و دوست داشتن سراپا یقین است و شک ناپذیر . از عشق هرچه بیشتر می نوشیم ، سیراب تر می شویم و از دوست داشتن هر چه بیشتر ، تشنه تر ، عشق هرچه دیرتر می پاید کهنه تر می شود و دوست داشتن نوتر .

عشق تملک معشوق است و دوست داشتن تشنگی محو شدن در دوست .

عشق لذت جستن است و دوست داشتن پناه جستن ، عشق غذا خوردن یک گرسنه است و  دوست داشتن «همزبانی در سرزمین بیگانه یافتن» است .

عشق گاه جابجا می شود و گاه سرد می شود و گاه می سوزاند . اما دوست داشتن از جای خویش ، از کنار دوست خویش ، بر نمی خیزد ؛ سرد نمی شود که داغ نیست ؛ نمی سوزاند که سوزاننده نیست .

عشق رو به جانب خود دارد . خود خواه است و خود پا و حسود و معشوق را برای خویش
می پرستد و می ستاید ، اما دوست داشتن رو به جانب دوست دارد ، دوست خواه است و دوست پا و خود را برای دوست می خواهد و او را برای او دوست می دارد و خود در میانه نیست .

... که دوست داشتن از عشق برتر است و من ، هرگز ، خود را تا سطح بلند ترین قله
عشق های بلند ، پایین نخواهم آورد . 

 

                                                   دکتر علی شریعتی

rgf

نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم مهر 1388ساعت توسط امید|



نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم مرداد 1388ساعت توسط امید|


فكر نمي كرديم جدايي جانگداز بنمايد ،‌دوست داشتني ترين احساسها نيز از فراق هزارساله غمگين مي شوند.

دلمان قرص است كه مي آيي

به ظلمت آسمان نااميد نمي شويم ،‌طلوع و فرداها را مي شماريم و جمعه ها را . مگر چه داشت اين دل ما كه آمدنت را مي لرزاند .

چشمانمان كوچكتر از آنند كه بودنت را حس كنند اما قلبهامان سرشار از عطر انتظار توست .

اي صاحب دلها ، نوازشهايت و نگاههايت را از ما دريغ مكن .

ديگر اشكهامان تاب ايستادن ندارند گويي تو مي خواني شان . كاش دلهاي سردرگم و خسته مان را نيز مي خواندي ، كاش حس حضورت در چشمها گل مي داد و نه فقط در دلها كه گاه شرم دارم از چشمانم كه لياقت قدوم خجسته ات را ندارند

نكند عادت كنيم به دوري ات . نكند از ياد ببريم دلها را كه اشتياق گاه دردناك مي شود و شيطان قطره هاي عقل در دل مشتاق مي چكد .

گاه مي خواهم چشمانم را به روي هر چه تاريكي است ببندم و طراوت حضورت را معصومانه حس كنم

زماني كه فقط بهار است و زمستان سرد از شرم آغوش گرم تو رنگ باخته است

زماني كه اگر مرغ عشقي عاشق باشد بي اعتنا به قفس آواز مي خواند

زماني كه رنگها رنگي اند و گلاب بوي گل محمدي مي دهد

وه كه چه زيباست ،‌نه اشكي ،‌نه دردي و نه دل نگراني سراسر تازگي و شور و قرار

پس بيا و زيبايي كن ...

بيا ...

نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم مرداد 1388ساعت توسط امید|


بهترین چیز رسیدن به نگاهی است که از حادثه عشق تر است »

مدتی است سوالی در ذهنم ریشه دوانده ، موضوعی به نام «عظمت دوست داشتن»

کاش می دانستم دایره عشق بر دل محیط است یا محاط . گاهی اوقات از وسعت عشق می ترسم و گاهی اوقات از تقدس واژه و حتی بی اجازه فکر کردن هم آزارم می دهد .

پروانه ای که تاب سوختن ندارد حق ندارد نزدیک شمع گردد چرا که ممکن است با آزمودنهای خود اصل شعله را مبتذل کند ، در هر بار سنجش صورتی ناصواب و بی رنگ را بنمایاند و حرمت شمع کم کم از میان برود .

متاسفم که گاهی اوقات آب زلال چشمه نیز از دود و دم اتومبیلهای دوردست خود نیز غمگین می شود اما باید بپذیریم که در سینه سنگی و سیمانی زنده بودن حال (صورتی که خود زاده ایم !) برای لمس سادگی و معصومیت و صمیمیت گل راه هست .

... و تلاش کنیم برای فرو بردن لحظه باکره یک لبخند و برای پیک قرب کارت دعوت بفرستیم که هر گاه به یک نسیم ساکت عشق چشم باز می کنم احساس صمیمیت و انس می کنم و گاه ارضا می شوم از تفکر ناب و تفریق ، حسی شبیه پرواز ، بی وزنی ...

همینجاست که خوفناک می نمایاند گستره عشق .

ودر نهایت به خود «او» می اندیشم که به راستی مرز عشق کجاست ؟ آیا معیاری وجود دارد که بگوییم : از این به بعد خارج از محدوده عشق هستی ؟!

نمی دانم

نمی دانم

کاش «او» راهنمایی ام کند .

                 

نوشته شده در یکشنبه سی و یکم خرداد 1388ساعت توسط امید|


نوشته شده در سه شنبه پنجم خرداد 1388ساعت توسط امید|


«او» در آخرين كلامش گفت :

«توکل به خدا تا قسمت چی باشه ؟»

چقدر رنگارنگ نوشته اند از این واژه ها : قسمت ، تقدیر ،

چقدر سرنوشت کلمه آشنا و همه جا گیری است . همه می شناسندش حتی برگهای ریزو درشت پاییز نیز

اما عشق را فقط عده خاصی می فهمند ، بقیه اگر هم بشناسندش ، درکش نمی کنند . آنان که درک می کنند حتما عاشق بوده اند . نمی شود عشق را چشیده باشی و عاشق نباشی !

این عقیده من است . در این زمانه عاشق دوگونه است : یا انسان پاک و وارسته و البته خيلي خاص که همان عاشق حقیقی است و یا پست و دون که همین مثلا عشقشان نقطه آغاز هوس بازی شان است .

به نظر من آدم معمولی ، آدم متوسط ، عاشق نمی شود .

هرگز ...

باید سعی کنم عشق را درک کنم و از دسته اول باشم.

آه ... خدایا مرا ببخش

عشق پاکتر از این حرفهاست که آنرا با هوس بازی مقایسه کنیم . اصلا معنی ندارد مقایسه خورشید و فانوسک سیاه روی ناچیز. اصل مقایسه اشتباه است چه برسد به نتیجه مقایسه .

خدایا مرا ببخش

نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1388ساعت توسط امید|


تصمیم دارم از این عشق استفاده کنم ، نه سوء استفاده . البته اگر عشق بنامیمش.

«او» خیلی سعی می کند خود را «احساساتی» نشان دهد . یک بار می گفت : من ..تر خیلی احساساتی هستم !

اما من رک می گویم که نیست !! حتی درآخرین کلامش هم به من ثابت کرد که منطقی ترین ..تری است که من می شناسم و تمام وجودش عقل و قانون است !

حتما به یاد می آورد وقتی گفتم : حرفی که می زنی ابتدا یک سر به عقل می زند بعد گفته می شود و «او» از «مدل» من پرسید؟؟ ... مدلهای 63 و 61 !!!!!! چقدر خنديديم ...

تک تک آن لحظه ها را به یاد می آورم ،«او» آنروز چقدر صاف و ساده بود همانگونه که از ابتدا بود و من نگرانش بودم و «او» خوب می دانست .

مي دانم صبر و بردباري كه «او» دارد خيلي كمكش مي كند ،

دل نبستن به ««دلبر»» هاي !!! اين زمانه كار آساني نيست .

«او» به حباب دل نمي بندد ‌همين خصلت هاي «او» مرا شيفته كرده است ، بايد سعي كنم همانند «او» باشم و هيچگاه به نرمه نسيم نوروزي ناپايدار دل نبندم

نوشته شده در شنبه بیست و نهم فروردین 1388ساعت توسط امید|


«او» کارش نگاه است . نگاه دیگران را نگاه می کند و گاه اصلاح

و دیگران فقط نگاهش می کنند . اما من «او» را می بینم زلالِ زلال . گاهی اوقات آنطرف خواسته هایش را هم می بینم . به قول دانشمندان با چشن غیر مسلح ! شاید فقط من می بینم اما واضح واضح دیده می شود .

گاهی آنطرف سکوتش را ، گاهی آنطرف نبودنش را . گاهی هم نمی بینم حتی با عینک ! خوب معلوم است عیب از چشمهای من است . کاش می شد چنین مواقعی «او» نیز چشمان مرا نگاه کند حتی شده با دستگاه ...

( هر قدر پافشاری کردم برای دانستن نام دستگاهی که «او» با آن کار می کند چیزی نگفت ، نمی دانم چرا؟!)

کاش می شد همیشه نگاهش را نگاه کنم و نگاه دارم .

بعضی وقت ها که حرف می زند ، هیچ نمی فهمم . اما ... سکوتش معلم من است . من همیشه سکوتش را می شنوم. حتی گوشخراش ترین و پرسروصداترین سکوتش را . با سکوتش در گوشم زمزمه می کند ، درس می دهد ، امتحان می گیرد ، نمره می دهد ، قبول می کند ، تجدید می کند .

و چه خوب است این «گاهی» ها . همان قطار و مدارنگی ها .

باید سعی کنم حواسم جمع باشد و معلمم را با نمره هایم راضی کنم.

 گل

نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم فروردین 1388ساعت توسط امید|


دوستی می گفت زندگی قطاری است که از یک مبدا تا یک مقصد بدون هیچ ایستگاهی ناگزیر پیش می رود .

اما من می گویم زندگی قطاری است که از سرزمینهای مدادرنگی می گذرد ، گاهی زرد است ، گاهی قرمز ، گاهی آبی ، سیاه و ... در نهایت سفید !

و چه ساده اند انسانهایی که به یک رنگ دل می بندند و به سرزمین بعدی امید ندارند . دلم به حالشان می سوزد .

گاهی خسته بودن هم احساس خوبی است ، حواس آدم را جمع می کند !! اینکه بعضي اوقات به هیچ چیز فکر نکنیم برای زندگی لازم است . همان رنگ وسط مدادرنگی : آبی ! ترش مزه !!

گاهي سرشار از انرژي هستي ، پربودن ، تحرك : نارنجي !

گاه چشمانت بسته است و جز «سياهي» هيچ نمي بيني !

گاه شادابي و سرزندگي «سبز» وارد زندگي ات مي شود !

و گاه احساس وجودت را پر مي كند ؛ كاملا «دلزده» اي : قرمز !

و در نهايت «سفيدي» كه آرامش و لذت زندگي به تو مي دهد.

بزرگم که متنفر بود از روزمرگی زندگی می گفت :

«مگذار که عشق به عادت دوست داشتن تبدیل شود . مگذار که حتی آب دادن گلهای باغچه به آب دادن گلهای باغچه تبدیل شود»

همو خجالت می کشید به چشمانی که عاشق درمانده آن بود عاشقانه نگاه کند و من خجالت می کشم درماندگی ام را به چشمان «او» بنمایانم .

راستش وجدان درد دارم !

که «او» در جستجوي لحظه هاي سبز قطار زندگي باشد و من حتي سبز را هم نشناسم !!

تصميم دارم همه رنگهاي زندگي ام را احساس كنم ...

 

نوشته شده در سه شنبه یازدهم فروردین 1388ساعت توسط امید|


از شبنم عشق خاک آدم گل شد

صد فتنه و شور در جهان حاصل شد

سرنشتر عشق بر رگ روح زدند

یک قطره چکید و نامش دل شد

و چه واژه سنگینی است : دل . و چه عظیم است واژه عشق و چه زیبا و پرشکوه است دلی که عاشق شده .

عشق خواهش است و انتظار ،

برای من بیداری و تولد ، نو شدن عقل و دل هر دو باهم. گرچه نیروی عشق بسیار برتر از عقل است .

عشق گنگ است و آسان ! پرشکوه و ساده ! صمیمی و ناآشنا ! دلچسب و خوفناک ! دوست داشتنی و البته بی انتها .

شیرینی دل دادن به خواب معصومانه کودکی می ماند که در آغوش مادر آرام خفته است . بی خبر از دنیای اطرافش و دغدغه های دنیا .

چقدر شیرین

چقدر مطمئن

«او»  احساسی به من داد که گاهی فکر کردن به خود این احساس نیز لذت بخش است.

حضور«او» احساس من است و احساسم شوق حضور«او» . گرچه فاصله در نگاه اول بسیار است اما دور بودن فراموش بودن نیست دلها که نزدیک باشند کیلومتر و میلیمتر بی رنگ اند !

تصور شمیم عشق حتی در پس کوچه های شهر عقلم هم راه نداشت ، اما ...

اکنون من هستم و عشق «او» .

 

نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم اسفند 1387ساعت توسط امید|


سلام

بعد از ماهها دوباره می خواهم بنویسم .در این مدت که نبودم اتفاقات زیادی رخ داده .تجربه هایی داشتم که بعضی هاشان یک بار در تمام طول عمر یک شخص اتفاق می افتند. استعفا از کار ، خدمت سربازی و ... در نهایت عشق !

حال می نویسم ، خواه کسی بخواند خواه نخواند . بداند یا نداند .

اگر «او» نخواند گله ای نیست . «او» خود نیروی نوشتن است . چشمه جوشان ذهن ، پس «او» خود منت است و اگر بخواند باز هم منت است و چه زیباست بودن و نبودنش که در هر حال منت است و لطف از «او» به من کوچک و ناچیز .

حرفهای دلم را برای «او» می نویسم و از «او» برای دل خودم.

استادم دکتر شریعتی است و بزرگم مرحوم نادر ابراهیمی ، جبران خلیل جبران ، کوئیلو و ... و «او» همان بهانه ام برای نوشتن .

از غایت عشق می خواهم یاری ام کند ، تا عشق «او» را تباه نکنم . از «او» به او برسم . او که این موهبت را به من و «او» داد ، او که عشق را درصورت «او» بر من نمایاند و او که من و «او» را آفرید تا او را بپرستیم .

از او می خواهم نگاهم کند و دست به آسمانش می گیرم و سجده گاه سحرگاهم را با آواز قنوت سنگین می کنم .

از شما دوست مهربانم تشکر می کنم که زحمت می کشی و سر می زنی .

           

نوشته شده در دوشنبه دوازدهم اسفند 1387ساعت توسط امید|


مرا باش كه در قصر بلور دنبال تو مي گشتم

مگر تو « لاي اين شب بوها » نيستي ، يا « پاي آن كاج بلند »

آه ... ببخش مرا كه ندیدمت !

خواندم ولی نديدم ، كه :

دیدنت به چشم نیست با دل است

و همه حتی « نابینایان مادرزاد » !! مي توانند ببینند تو را

... و من به قاب نحیف آینه دل بسته بودم .

آري ، هیچ ندیدم و همه را ديدم ...

و شبی تاريكتر از تاريك كه جام صبح را پر كرده بود

همان شب خواب دیدم تو را و ... بیدار شدم

«الحمدلله رب العالمين»

مهربانم : ياري ام كن آینه حضورت را تا ابد با چشمانم پاك و زلال نگه دارم .

        

نوشته شده در چهارشنبه ششم شهریور 1387ساعت توسط امید|


نوشته شده در سه شنبه چهارم تیر 1387ساعت توسط امید|


دانشمندان ثابت کرده اند که ضریب کنجکاوی زنان 3/1 برابر مردان و ضریب خیال پردازی زنان 7/1 برابر مردان است .

مردان قانون وضع می کنند ، زنان اخلاق به وجود می آورند

مردان آفریننده کارهای مهم اند و زنان به وجود آورنده مردان مهم

 

 ********************************************

از مواردی که فقط زنان می فهمند :

1- چرا داشتن 5 جفت کفش سیاه رنگ و تقریبا هم شکل چیز خوبی است

2- تفاوت بین رنگهای شیری ، استخوانی و یخچالی

3- گریه کردن می تواند سرگرم کننده و چیز خوبی باشد

4- لباس چاق !

5- دوست داشتن

6- چرا یک لباس مهمانی را بیش از یک بار نمی توان پوشید

7- تشخیص طلای واقعی از بدل

8- چرا مکالمه تلفنی بین دو خانم هیچگاه کمتراز 10 دقیقه طول نمی کشد

9- اقلام مورد استفاده برای حمام کردن یا آرایش کردن

10- نتیجه سریالهای هزاروپونصد و بیست ودو قسمتی

11- و شناختن سایر زنان

 

 

نوشته شده در جمعه سی و یکم خرداد 1387ساعت توسط امید|


فرهنگ ملل درباره پشتکار و اراده:

کره زمین از آن شخص دارای پشتکار است (مثل آلمانی)

کسی که با زحمت کار می کند با خوشحالی خواهد خورد (مثل چینی)

پای دونده همیشه چیزی به دست خواهد آورد ولو اینکه خار باشد (مثل کانادایی)

پای خود را دوست خود گردان (مثل اسکاتلندی)

اگر به هنگام جذر نتوانستی ماهی بگیری ، به هنگام مد امتحان کن (مثل امریکایی)

 اگر یک فلج مادرزاد در مسابقه دو ماراتن برنده نشود ، عیب از پاهای او نیست اشکال در خود اوست (انیشتین)

 اگر کوهی رویارویم قرار گیرد در نمی مانم چنان میکوشم تا از آن بالا روم یا راهی در درونش بیابم یا از زیر آن تونلی می زنم یا تنها می ایستم و با یاری خداوند به معدنی از طلا تبدیلش می کنم تا اراده ای هست راهی نیز هست (چارلز پویسانت)

ماه

موفقیت کلید خوشبختی نیست ، خوشبختی کلید موفقیت است . اگر عاشق کاری که انجام می دهید باشید موفق خواهید شد .

Success is not the key to happiness , happiness is the key to Success . if you love what you are doing you will be successful . (A. Schweitzer)

تسلیم شدن بد ترین شکست نیست ، تلاش نکردن بد ترین شکست است .

 Defeat is not the worst of failures. Not to have tried is the true failure. (G. E. Woodbery)

فرمول خوشبختی ، غرق شدن در چیزهای بی مقدار است.

 The formula for complete happiness is to be very busy with the unimportant things. (Newton)

نوشته شده در پنجشنبه نهم خرداد 1387ساعت توسط امید|


 سعی کنيد آن چيزی را که دوست داريد بدست آوريد، وگرنه بايد آن چيزی را  که بدست مياوريد دوست بداريد.

 
 آنچه
که زيباست عزيز نيست آنچه که عزيز است زيباست سعي کن زيبايي در  نگاه تو باشد نه در چيزي که به آن مي نگري

 
 زندگي مثل پيانو است ، دكمه هاي سياه براي غم ها و دكمه هاي سفيد براي
شادي ها . اما زماني ميتوان آهنگ زيبايي نواخت كه دكمه هاي سفيد و سياه ا با هم فشار دهي

 
 هميشه با به دست آوردن اون کسي که دوستش داريم نميتوانيم صاحبش شويم،
گاهي لازمه ازش بگذريم تا بتونيم صاحبش بشيم

 

 لازمه ی خوشبختی جذب کردن چيزهای تازه نيست، بلکه حذف کردن افکار کهنه است، افکاری که به هيچ دردی نمی خورند.

 
 تمام محبتت را به پاي دوستت بريز اما نه تمام اعتمادت را. امام علي(ع)

 
 عاشق
عاشقي باش و دوست داشتن را دوست بدار، از تنفر متنفر باش، به مهرباني مهر بورز با آشتي آشتي کن و از جدايي جدا باش ... زرتشت

*********************

نوشته شده در یکشنبه یکم اردیبهشت 1387ساعت توسط امید|


سین‌های باستانی (متداول(

·        سبزه - نماد نوزایی (تولد دوباره(

·        سیب - نماد زیبایی و تندرستی

·        سمنو - نماد فراوانی(برکت(

·        سیر - نماد پزشکی(درمان یا طب(

·        سنجد - نماد عشق

·        سکه - نماد دارایی

·        سرکه - نماد شکیبایی و عمر

·        سماغ - نماد(رنگِ) طلوع خورشید

·        سنبل

دیگر سین‌ها

سوسن • سبزی • سنگک • سپند • سیاهدانه

دیگر اقلام

       کتاب - به نشانه تمدن و خردورزی: حافظ و شاهنامه که مسلمانان معمولاً قرآن را انتخاب می کنند

       آينه

       ماهی سرخ

       یک جفت نوروزی (شمعدان اصیل ایرانی)

       تخم مرغ رنگی

       کاسه‌ای از آب که پرتقالی در آن غوطه‌ور است (به نشانهٔ زمین در فضا)

       یک شیرینی ایرانی (مانند باقلوا، شیرینی آردنخودچی و ...)

همچنین:

گلاب • آجیل • شکلات • گل نرگس • دیوان حافظ یا شاهنامه  ...

نوروز

 

نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم اسفند 1386ساعت توسط امید|


کاش «دل خوش سیری» بود و چشمهامان به طراوت شسته

کاش لبخندها از سر بادبادک ها هم  بالاتر می رفت و همه  آبی بود

کاش چشمهامان ، هیچ کم از آینه ی شوق نداشت ...

و همه باران را نه برای چترهاشان ، که برای اشک هاشان دوست می داشتند

کاش «صبح ها وقتی خورشید در می آید متولد بشویم »

کاش همه زندگی کنیم ...

                   

نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم اسفند 1386ساعت توسط امید|


کوتاه اما خواندنی دو ساله شد

اولین پست ام دقیقا نیمه اسفند 1384 همزمان با تولد وبلاگ بود و داستان زیبایی با یک نتیجه اخلاقی زیباتر نوشتم و «تانی» اولین کامنت رو نوشت اما بعدها وبلاگ خودش فیلتر شد !! ( می تونین آرشیو رو هم یه نگاهی بکنین کافیه در قسمت «نوشته های پیشین» روی «اسفند 84» کلیک کنین )

از هر موضوع جالبی که خوشم می اومد ، استفاده می کردم . گاهی وقتا مطلب از خودم بود و گاهی وقتا از کتابها و مجله ها و وبلاگهایی که می خوندم . در طول این دوسال دوستای گلی پیدا کردم و گاهی وقتا به شوق اونا نوشتم و برای خیلی هاشون لحظه شماری می کردم تا آپ کنن . همین دوستایی که لینکشان کردم .

به هر حال یادآوری هر پست خودش یه دنیا خاطره است . اینو دوستایی که رو مطالب شون وقت میذارن بیشتر می فهمن . به نظر من ، خاطره ها وقتی موندگار میشن شیرینتر می شن .

همه تونو دوست دارم دوستای من .  

تولد

نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم اسفند 1386ساعت توسط امید|



مطالب پيشين
»
» دل تنگی
» نوروز
» حس تو
» میلاد ضامن آهو
» تازه شدن
» دوست داشتن از عشق برتر است
»
» تو می آیی
» عظمت آن ...

Design By : Pars Skin