|
من يك دوستي دارم به اسم هادي كه تو قائم شهر زندگي مي كنه و تو ساري درس مي خونه (دانشجو) . بعد از يك ماه آشنايي تصميم گرفتم براي ديدنش به شمال برم . اصرار او ، كنجكاوي خودم و اينكه بعد از عيد مي خواستم يك تنوعي داشته باشم و مسافرتي داشته باشم و البته شوق و اشتياق ديدار دوست عزيز و بهتراز جانم هادي جان !! همه و همه باعث شد مرخصي بگيرم و روز يك شنبه 27 ارديبهشت عازم شمال بشم .
صبح ساعت 4:30 بيدار شدم و بعد از نماز راه افتادم . از ترمينال شرق راهي ساري شدم . خيلي وقت بود از جاده هراز به شمال نرفته بودم . باران نم نم مي باريد و به همراه لطافت صبح بهاري طراوت و زيبايي خاصي ايجاد كرده بود . جاده پيچ در پيچ ،تونلها ، كوههاي بلند و طبيعت بهاري چشمهاي هر بيننده را خيره مي كرد . خدا را بارها شكر كردم كه اين همه زيبايي به ما داده و بارها و بارها به عظمت و قدرتش اعتراف كردم . بعدها به هادي گفتم كه اگه من جاي او بودم هر روز از اين كوهها بالا مي رفتم !
قسمتي از جاده را مه گرفته بود . غير از چند متري جاده هيچ چيز ديگري در اطراف يا جلوتر ديده نمي شد . انگار زندگي در اطراف جاده مرده بود و فقط قلب اتومبيلها و جاده تندوتند مي تپيد .
ساعت 11 در ميدان امام ساري پياده شدم . باران رهگذرها را زير درختها و جاهاي مسقف جمع كرده بود . براي چند لحظه از آمدنم پشيمان شدم !! به خاطر باران كاملا غافلگير شده بودم . اما چاره اي نبود . از طرفي يه حس دروني مرا به جلو مي خواند . به هر حال پرسان پرسان تا جلو دانشگاه رفتم . دانشگاه بيرون از شهر بود و كمي از شهر فاصله داشت. بعد از كمي انتظار بالاخره موفق شدم او را ببينم . با دوستش تا جلو در آمده بود . مثل اينكه دوستش هم منتظر ديدار من بود !! باران همچنان مي باريد . راستش اون لحظه اصلا به قيافه اش دقت نكردم . فكر
سوار تاكسي شديم و به داخل شهر برگشتيم و در يكي از خيابانها شروع به قدم زدن كرديم . حالا باران قطع شده بود و هوا خوشمزه بود !! ما هم كه تشنه هوا خوري بوديم !
احساس كردم مي ترسد از اينكه با من باشد و قدم بزند . حتي از پيشنهاد پارك وحشت زده شد . شايد به خاطر حرف دوستش بوده كه گفته بود : اگه به جاهاي ناجور ببره ... !! شايد من بدتر از او بودم اما سعي مي كردم به خودم مسلط باشم و با حرفها و رفتارم به او هم قوت قلب بدم. كم كم احساس ترس از بين رفت و صميميت جاشو پر كرد . يك خيابان را تا انتها رفتيم و دوباره با تاكسي برگشتيم . هدف مسير يا خيابان خاصي نبود ،هدف بودن با هم بود .
ظهر شده بود . پيشنهاد ناهار دادم اما گفت رژيم داره و نمي تونه بخوره . هرچقدر اطرافو گشتم رستوران يا حتي يك ساندويچي پيدا نكردم . به ناچار در يك شيريني فروشي شيرموز سفارش داديم و مشغول صحبت شديم . اينجا بود كه فرصت كرده و به قيافه اش دقت كردم . با تصوراتم فرق داشت اما تو دل برو و جذاب بود . چشمهاي نافذ و لهجه شيرين شمالي اش جذاب ترش مي كرد . قسمتي از حرفامون يادآوري حرفها و sms هاي قبل بود و تكرار شيريني اون لحظه ها .
شعرها ، شوخي ها ، جدي ها ، همه و همه حتي حرفهاي به ظاهر تلخ اون لحظه شيرين مي نمودند .
مي دونستم كتاب دوست داره ، از نمايشگاه كتاب تهران چندتا كتاب سوغاتي برده بودم . و يك هديه كوچولو كه با سليقه خودم براش گرفته بودم . فكر مي كنم خوشش اومده بود . ظاهرا كه اينطور نشان مي داد . عمدا هديه گرون قيمت نخريدم گفتم شايد فكر بد بكنه و ناراحت بشه . سعي مي كردم برخورد شاد و صميمي داشته باشم تا از بودن با من راضي باشه و به هردومون خوش بگذره . لحظات زيبايي بود از خيلي چيزا گفتيم و شنيديم.
بودن با هادي همه چيز را از يادم برده بود . مي دانستم بستني دوست داره اما اونم يادم رفت !! بعدها به خودم تشر زدم كه چرا بيچاره رو گشنه و تشنه گذاشته بودم !
فكر مي كنم ساعت 5 بعدازظهر بود كه از شيريني فروشي بيرون آمديم و گشتي حوالي ميدان ساعت زديم . چند تا سوغاتي خريدم . مي خواستم با سليقه هادي باشه . به ميدان امام برگشتيم . اون بايد به قائم شهر مي رفت و من تهران . خداحافظي كرديم و مطمئن شدم سوار تاكسي شده . بعدها بهم گفت كه تو اون لحظه دلش گرفته . از چي ... ؟ نمي دونم ... هيچ وقت هم ازش نپرسيدم . وقتي سوار ماشين شدم تازه يادم افتاد كه ناهار نخوردم و گرسنه ام ! تو راه طاقت نياوردم و به راننده گفتم يك پرديس نگه داره تا من غذا بخورم . شب به قدري خسته بودم كه بي اختيار خوابم برد . راضي از يك روز به يادماندني و زيبا . روز 27 ارديبهشت ماه . روز من و هادي |