تبليغاتX
کوتاه اما خواندنی

کوتاه اما خواندنی

جمله های کوتاه که مسیر زندگی تان را عوض می کند

تصمیم دارم از این عشق استفاده کنم ، نه سوء استفاده . البته اگر عشق بنامیمش.

«او» خیلی سعی می کند خود را «احساساتی» نشان دهد . یک بار می گفت : من ..تر خیلی احساساتی هستم !

اما من رک می گویم که نیست !! حتی درآخرین کلامش هم به من ثابت کرد که منطقی ترین ..تری است که من می شناسم و تمام وجودش عقل و قانون است !

حتما به یاد می آورد وقتی گفتم : حرفی که می زنی ابتدا یک سر به عقل می زند بعد گفته می شود و «او» از «مدل» من پرسید؟؟ ... مدلهای 63 و 61 !!!!!! چقدر خنديديم ...

تک تک آن لحظه ها را به یاد می آورم ،«او» آنروز چقدر صاف و ساده بود همانگونه که از ابتدا بود و من نگرانش بودم و «او» خوب می دانست .

مي دانم صبر و بردباري كه «او» دارد خيلي كمكش مي كند ،

دل نبستن به ««دلبر»» هاي !!! اين زمانه كار آساني نيست .

«او» به حباب دل نمي بندد ‌همين خصلت هاي «او» مرا شيفته كرده است ، بايد سعي كنم همانند «او» باشم و هيچگاه به نرمه نسيم نوروزي ناپايدار دل نبندم

آتش بازي

نوشته شده در شنبه بیست و نهم فروردین 1388ساعت توسط امید| |

«او» کارش نگاه است . نگاه دیگران را نگاه می کند و گاه اصلاح

و دیگران فقط نگاهش می کنند . اما من «او» را می بینم زلالِ زلال . گاهی اوقات آنطرف خواسته هایش را هم می بینم . به قول دانشمندان با چشن غیر مسلح ! شاید فقط من می بینم اما واضح واضح دیده می شود .

گاهی آنطرف سکوتش را ، گاهی آنطرف نبودنش را . گاهی هم نمی بینم حتی با عینک ! خوب معلوم است عیب از چشمهای من است . کاش می شد چنین مواقعی «او» نیز چشمان مرا نگاه کند حتی شده با دستگاه ...

( هر قدر پافشاری کردم برای دانستن نام دستگاهی که «او» با آن کار می کند چیزی نگفت ، نمی دانم چرا؟!)

کاش می شد همیشه نگاهش را نگاه کنم و نگاه دارم .

بعضی وقت ها که حرف می زند ، هیچ نمی فهمم . اما ... سکوتش معلم من است . من همیشه سکوتش را می شنوم. حتی گوشخراش ترین و پرسروصداترین سکوتش را . با سکوتش در گوشم زمزمه می کند ، درس می دهد ، امتحان می گیرد ، نمره می دهد ، قبول می کند ، تجدید می کند .

و چه خوب است این «گاهی» ها . همان قطار و مدارنگی ها .

باید سعی کنم حواسم جمع باشد و معلمم را با نمره هایم راضی کنم.

 گل

نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم فروردین 1388ساعت توسط امید| |

دوستی می گفت زندگی قطاری است که از یک مبدا تا یک مقصد بدون هیچ ایستگاهی ناگزیر پیش می رود .

اما من می گویم زندگی قطاری است که از سرزمینهای مدادرنگی می گذرد ، گاهی زرد است ، گاهی قرمز ، گاهی آبی ، سیاه و ... در نهایت سفید !

و چه ساده اند انسانهایی که به یک رنگ دل می بندند و به سرزمین بعدی امید ندارند . دلم به حالشان می سوزد .

گاهی خسته بودن هم احساس خوبی است ، حواس آدم را جمع می کند !! اینکه بعضي اوقات به هیچ چیز فکر نکنیم برای زندگی لازم است . همان رنگ وسط مدادرنگی : آبی ! ترش مزه !!

گاهي سرشار از انرژي هستي ، پربودن ، تحرك : نارنجي !

گاه چشمانت بسته است و جز «سياهي» هيچ نمي بيني !

گاه شادابي و سرزندگي «سبز» وارد زندگي ات مي شود !

و گاه احساس وجودت را پر مي كند ؛ كاملا «دلزده» اي : قرمز !

و در نهايت «سفيدي» كه آرامش و لذت زندگي به تو مي دهد.

بزرگم که متنفر بود از روزمرگی زندگی می گفت :

«مگذار که عشق به عادت دوست داشتن تبدیل شود . مگذار که حتی آب دادن گلهای باغچه به آب دادن گلهای باغچه تبدیل شود»

همو خجالت می کشید به چشمانی که عاشق درمانده آن بود عاشقانه نگاه کند و من خجالت می کشم درماندگی ام را به چشمان «او» بنمایانم .

راستش وجدان درد دارم !

که «او» در جستجوي لحظه هاي سبز قطار زندگي باشد و من حتي سبز را هم نشناسم !!

تصميم دارم همه رنگهاي زندگي ام را احساس كنم ...

 

نوشته شده در سه شنبه یازدهم فروردین 1388ساعت توسط امید| |

قالب وبلاگ : قالب وبلاگ

آمار بازديدکنندگان

تعداد بازديدها:

RSS