مرا باش كه در قصر بلور دنبال تو مي گشتم

مگر تو « لاي اين شب بوها » نيستي ، يا « پاي آن كاج بلند »

آه ... ببخش مرا كه ندیدمت !

خواندم ولی نديدم ، كه :

دیدنت به چشم نیست با دل است

و همه حتی « نابینایان مادرزاد » !! مي توانند ببینند تو را

... و من به قاب نحیف آینه دل بسته بودم .

آري ، هیچ ندیدم و همه را ديدم ...

و شبی تاريكتر از تاريك كه جام صبح را پر كرده بود

همان شب خواب دیدم تو را و ... بیدار شدم

«الحمدلله رب العالمين»

مهربانم : ياري ام كن آینه حضورت را تا ابد با چشمانم پاك و زلال نگه دارم .